پیدا





یادداشت صد و نود و نهم

درخواست حذف اطلاعات

این یادداشت منه غافلِ جا مانده از قافله...
شمعی که عالم همه پروانه اوست، از شمعش دور شد و قدم به خاک خشک زمین نهاد خاکی تشنه که کنار امواج آب آرمیده بود. نه راهی برای رفتن داشت و نه مهلتی برای بازگشت. حتی آب هم نبود؛ آبی عاشق که دلش برای معشوقش در جوش بود و توان رسیدن نداشت. ک ن به میدان رفت نه برای مبارزه، تنها برای جرعه ای آب. چه سیرابش د با خون حنجرش که توان گریستن نداشت. دلاورماه که صد تن حریفش نبودند و دل لشکری مقابله با او را تصور نمی کرد برای آب رفت. ناجوانمردانه دستش ب د و حیات خاکی اش گرفتند. هفتاد و دو ستاره را از آسمان سرای فانی بردند و به ماه ستمی د که روایتش در تحمل نمی گنجد. به ن و ک ن رحم ن د و خیمه سوزاندند. قلب کودکی را آنچنان آزردند که جان به جان آفرین تسلیم کرد. چوب به دندان پدرش زدند؛ لب و دندانی که به تلاوت آیات الهی می پرداخت.
سالار شهیدان کشته شد که مردم آگاه شوند، ولی مردم گریستند... هفته قبل با همون تاخیر همیشگی که تاخیر وحشتناکی هم بود رفتم????????. حاج آقا صحبت می بعدشم که مسابقک(مسابقه هایی کوچک که اسم مسابقه نمیشه روش گذاشت) داشتیم که کار های ساده و سخت رو توی nثانیه انجام بده. خب بچه ها هم تلاش می و گاهی تو kثانیه انجام میدادن که زمان زیادی بود.
یه کتاب امانت گرفته بودم هفته قبل بردمش به صاحبش بدم ولی نبود. امانت دستم بمونه دیگه میمونه تا زمان طولانی که معلوم نیست پایانش کیه????. اون کتاب دستم مونده امروز اگه ببرم تو نظم جلسه اختلال ایجاد می کنم مثل سال قبل که یخورده نظم رو به هم زدم. خلاصه اینکه تموم شد دیگه اومدم خونه. امتحانات عظمی رو گرفتن امتحانای کوچولو مونده که اونا ترسناک تره چون راحت تره و نخوندم. داشتم میومدم خونه یکی از بچه ها که دید بدون کم سرعت پیچیدم، دوچرخم به چپ، تنم به راست خم بود که تعادلم حفظ شه با لحن آرام اندر وحشی گفت آروم برووووع????. تابحال هرچی خسارت و سانحه دیدم بخاطر رفتار گربه ییم بوده طرف نگاه نمی کنه پشت سرشو وقتی می فهمه نزدک بود به کشتنم بده میده خوبه با موانع تصادف می کنم نه با مردمی که تو جوک ها به اعصاب د و معروفن. این یه موردش بود حالا چه برگ ریزونی بود وقتی بچه ها برای اولین بار صدای بممو شنیدن بعد از یه ماه.
هعی میخواستم یه تیکه دیگه بنویسم ولی چرا طولانیش کنم بازدیدکننده ها وحشت کنن...