پیدا





یادداشت صد و هشتاد و نهم و صد و نود و یکم

درخواست حذف اطلاعات

این یادداشت ها بای گوشی مخل...
محرم رسیده[خسته نباشی دهه اول تموم شد دیگه] شبا حواستون باشه اگه یه سر دیدید تو هوا معلقه، حتما بدنی داره که پیرهن و شلوار مشکی پوشیده. نکشیدش یهو⚠
دو هفته پیش با تاخیر زیادی رفتم میخواستم بشینم یکی از بچه ها اومد گوشیمو بگیره[????]. بش ندادم نشستم زمان حلقات سپری شد بلند شدیم جلسه عمومیُ شروع کنیم جلسه عمومی هم تلاوت بود و صحبت حاج آقا. گوشیم دست شکارچیا بود یه نفر مشغول بود و بقیه نگاه می کم کم نظم داشت به هم می ریخت. قبلش مهدی گفت گوشیتو بگیر بگو گفت بگیرم. ولی حال نداشتم. چند دقیقه بعدش مهدیُ دیدم که گوشیم دستشه افقی هم گرفته[????خدا بازی هام کی انقد جالب شد برای بقیه؟ مهدی رفت گوشیُ ضبط کنه خودش مشغول بازی شد????????]. معلم کنارم نشسته بود گوشیُ گرفت بم داد اوضاع بچه ها خوب شد... تموم شد. تهشم که قاعدتا با معلم اومدم. نمیدونم نقشم چیه دقیقا؛ اگه قرآن آموزم چرا تقلیدی نمی خونم؟ اگه مربیم حلقم کو؟ هفته بعدشم که درواقع هفته قبل باشه داشت خیلی دیر می شد بی توجه به ساعت رفتم از سمت آفتاب با سرعت کمی زیاد می رفتم که عرق بریزم؛ چند روزی بود تعرقم کم شده بود(البته این کم که میگم ینی نرمال. تعرق معمولیم رنگ لباسُ می بره. یه پیرهن داشتم با ۴۰دقیقه پیاده روی ظهر رنگش رفت. یه پیرهن سبز پوشیدم اونم خیلی سریع رنگش رفت). خب زیادی از بحث خارج شدم داشتم عرق می ریختم تا اینکه رسیدم. باز همون داستان همیشگی و همون گوشی بازی.
هفته پیش جمعیت کم بود یه گوشه نشسته بودیم حاج آقا صحبت می کرد باز گوشیمو بچه ها گرفتن. اولش دوربین و اینا و حالا باید الگوی اپ های قفل شده مو جلوی چشم بچه ها باز می که از دوربین استفاده کنن. دوربینم که ماشالا کم حجم(هر دقیقه ۱۰۰mb حافظه رو پر می کنه????) کاری عبث می ؛ می گرفتن که قطعا بعدا پاک خواهم (چی به سر فارسی آوردم). تهش که همه رفتن گوشیم دست بچه ها بود. موندم تا موقع اذان. از اونجایی که تو همه صف ها دومُ به n ترجیح میدم وسط مسجد نشسته بودم کنارم یه بچه نشسته بود و دیگر هیچ.
معذب بودم یه لحظه اومدم بیرون آب بخورم???? برگردم یه گوشه بشینم. تهشم که تموم شد دیگه اومدم خونه. چند روز بود کلا خنثی بودم ینی برام انفجار اپی نفرین بود. حالم کمی بهتر شد. سرحال شدم ولی اوضاعم نگران کننده ست؛ یه لحظه شنگولم ۱۰دقیقه بعد تو کما. ولی چیزی که ثابته تنبلیه تو هردو ح کار خیلی مفیدی خیلی انجام نمیدم. میخواستم اپ های بدنسازیمو بدم به مهدی ولی شکارچیا هردو گوشیُ گرفته بودن. این یادداشت چقدر از این شاخه به اون شاخه بود.
خیلی کوتاه شد عجیب نیست؟ پرحرف نشده م که کم نویس شم.